روی بخار شیشه مینویسی "دوستت دارم " و
بعد پرده را میکشی .....
میروی سراغ درس و کتاب و .....
این سوی پنجره میمانم من ....
که تنهایی تا تولد شعری دوباره قدم خواهم زد.....
بارن می آید...
میدانم خواهی خوابید و شیشه را بخار خواهد گرفت.....
و "دوستت دارم " را هم........
و صبح که از خواب بیدار میشوی ...
از هول مشق های نانوشته ات فراموشم خواهی کرد.....
کاش فردا جمعه بود .....!!!
کاش میتوانستم مشقهایت را برایت بنویسم...........!!!
در آخر........
خسته و بی حوصله کنار خیابون منتظرماشینی ...هوا سرد....
چیک " چیک" صورتت خیس میشه ....بی خیال ماشین میشی ....پیاده میری .....
هنذفیری و میزاری زیپ کاپشن و ته میبندی ...کلاهتو سرت میزاری و میری....
هیچ صدایی نمیشنوی .....هیچ هیاهویی و حس نمیکنی.....دستات بی حس ...
موزیک پلی میکنی....میخونه ....."میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولی نیست ...".....داری راه
میری با نگاه سردو بی روح ....بی خیال همه چیز...
هنوز داره میخونه ...."چه بد تنهاشی وقتی هیچ کسی هم قدمت نیست..... "
فقط تنهایی و کنارت میبینی .....
"چقدر سخته بدونی اونکه میخوایش نمیمونه
اونکه دلش یه جای دیگست و همه وجودش مال اون ....."
" چه بد برای اونکه جون میدی غریبه باشی ......"
بگی میخوام با توباشم ....بگه میخوام که نباشی.... "
خیس خیس.... از لب کلاهت چیکه چیکه اب میچکه....
میرسی..... ولی دلت میخواست راه تموم نشه .....
دیگه خسته نیستی......
پ.ن....دلم میخواد بهت بگم که به چیزایی نمیدونی......
...... اقا يا خانم " ؟ " يه نشوني از خودت بده كارت دارم.......